|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 1:35 توسط محمد |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 1:34 توسط محمد |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 1:33 توسط محمد |
خیلی بیشتر از خیلی وقت هست که دلم برای نوشتن و بودن تنگ شده بود دوباره اومدم تا دوباره باشم ، دوباره بنویسم و دوباره زنده باشم + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 1:26 توسط محمد |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 1:24 توسط محمد |
نگاهم همه باراني است از غم نديدنت پلك هايم ارغواني شده گلبوته هاي زندگي از رمز ما خبر ندارند تو هم نمي داني تنها من هستم كه با ياد تو شب را به صبح مي دوزم و تو حتي لحظه اي بر ما دنمي انديشي: انتظار زيباست, انتظار شبو هاي كلبه ي بي كسي انتظاراينكه شايد روزي عكس خود را در امواج چشمانت ببينم و حلقه هاي اشك مثل ياقوتهاي انگشتر بر روي گونه هايم جاري شود و جان دهد. + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 1:22 توسط محمد |
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 11:11 توسط محمد |
به دنيايي كه مردومانش عصا را از دست كور مي دزدند من از خوش باوري محبت جستجو مي كنم من غريبه ي دبروز _ آشناي امروز و _ فراموش شده ي فردايم ..... پس در آشنايي امروز مي نويسم تا در فردايي تلخ مرا به ياد آوري !!!!! با كسي زندگي نكن كه با اون ميتوني زندگي كني با كسي زندگي كن كه بدون اون نتوني زندگي كني
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 11:6 توسط محمد |
اگر کسی می گوید که برای تو می میرد دروغ میگوید!!! حقیقت را کسی میگوید که برای تو زندگی می کند .![]()
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 1:30 توسط محمد |
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 1:20 توسط محمد |
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 10:25 توسط محمد |
دوست دارم كه بداني دوستت دارم + نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 10:4 توسط محمد |
ا + نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 9:55 توسط محمد |
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 9:49 توسط محمد |
عشق.تماشاي بهار در خزان هاست + نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 9:41 توسط محمد |
كاش غنچه اي بودم كه صبح هنگام با نگاه خورشيد متولد مي شدم كاش پرنده اي بودم در دل آسمان ستاره ها را ميزبان مي شدم كاش لبخندي بودم كه از لبان مادري مهربان شكفته مي شدم كاش شبنمي بودم كه بر روي آخرين برگ گل مي نشستم كاش رودي بودم كه كودكي دستان كوچكش را از زلالي ام پر ميكرد كاش اشكي بودم كه از گونه هاي كودكي يتيم سر بر مي آوردم: كاش! كاش و......... + نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 9:37 توسط محمد |
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 9:36 توسط محمد |
پرستو پر نزن وقت سفر نيست دو يار از هم جدا كردن هنر نيست + نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 9:34 توسط محمد |
دو دستت در من باشد گل من خريدارت طلا باشد گل من اگر جز من دگر ياري بگيري عروسيت عزا باشد گل من + نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 9:32 توسط محمد |
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 9:9 توسط محمد |
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 9:6 توسط محمد |
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 5:51 توسط محمد |
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 11:55 توسط محمد |
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 11:27 توسط محمد |
روزي زيبايي و زشتي در ساحل دريايي به هم رسيدند آن دو به هم گفتند : بيا در دري ا شنا كنيم . برهنه شدند و در آب شنا كردند ؟ و زماني گذشت زشتي به ساحل بازگشت و لباس هاي زيبايي را پوشيد و رفت :زيبا نيز از دريا بيرون آمد و تن پوشش را نيافت از برهنگي خويش شرم كرد و به ناچار لباسهاي زشتي را پوشيد و به را خود رفت . تا اين زمان نيز ؟مردان و زنان ؟اين دو را با هم اشتباه مي گيرند. اما اندك افرادي هم هستند كه چهره ي زيبايي را مي بينن + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 11:24 توسط محمد |
به كسي عشق بورز كه لايق عشق باشد نه تشنه ي عشق چون تشنه ي عشق روزي سير مي شود از كسي كه دوست داري ساده دست نكش شايد ديگه هيچ كس و مثل اون دوست نداشته باشي و از يكي هم كه دوستت داره بي تفاوت عبور نكن چون شايد هيچ كس تو رو مثل اودوست نداشته باشه + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 11:16 توسط محمد |
نام : غم نام پدر : رنج مونسم : شب شهرت : سرگردان نام مادر : درد كارم : حسرت زادگاه : ويرانه نام پدر بزرگ : درويش تنها يادم : انتظار تاريخ تولد : دوران غم نام مادر بزرگ : سلطان غم شماره شناسنامه : نامفهوم چراغم : شمع آرزويم : مرگ مدت محكوميت : حبس ابد سقفم : آسمان زندگيم : فقط تو + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 11:13 توسط محمد |
اي صميمي اي دوست گاه بي گاه لب پنجره خاطره ام مي آيي.اي قديمي اي خوب ! تو مرا ياد کني يا نکني ، من به يادت هستم + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 11:10 توسط محمد |
نمي دانم كه مي داني بي تو بهاران را نمي خواهم درخت خشك پاييزم كه باران را نمي خواهم وجودم از نگاهت آب آب مي خواهد اي عزيزم _عمرم_عشقم_بهترنم_همه چيزو همه كسم ....... هرراهي پاياني دارد و هر طلوعي غروبي دارد + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 11:7 توسط محمد |
خوبرويان عالم رحم ندارد دلشان بايد از جان گذرد هر كه شود عاشقشان روزي كه سرشتند ز گل پيكرشان سنگي اندر گلشان بود همان شد دلشان + نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386 8:14 توسط محمد |
|
| |||||